تبليغاتX
خاطرات دختری که مرده بود
خاطرات دختری که مرده بود
این روزا همش خاطره هست.نیگرشون میدارم
این روزا واقعا عجب روزایی هستند، عشق،دوست داشتن،تردید،دودلی،غم و گریه همه توی وجودم هستند.همه این حس ها رو خوب و بد ،همشو با هم دارم واسه این نیومدم آپ کنم.آخه دلم و فکرم مشغوله اما واسه قولی که به نازنینم دادم اومدم

این روزا خیلی دلشو شکوندم به گریه انداختمش اما آخرش همه چی درست شدحالا بعدا از عشقمم میگم که بشناسیدش.خیلی می خوامش.آقای خودمه دیگه

اما از الان دیگه مطلبامو به همون ترتیبی که از اول می خواستم مینویسم واسه این خاطرات این چند روزه رو یه خورده دیرتر میشه

|+| نوشته شده توسط شراره در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 3:29 بعد از ظهر |

یه تصمیم جدید
وقتی شروع کردم  به نوشتن واسه دل خودم بود.اما وقتی نوشتم،وقتی واسه نازنینم نوشته هامو خوندم،اون ازم خواست هر چی که تو دلمه خوب یا بد بنویسم.آخه قراره بعدا اینا رو تو یه دفتر بنویسم و اون ،اون دفترو می خواد.تنها چیزیه که میتونه از من واسش یادگاری بمونه.حالا دیگه واسه دلم نیست که می نویسم،واسه کسیه که زندگیم مال اونه.نمیدونم هدیه است یا یادگاری هر چی هست ، آخرین برگ این دفتر پایان زندگیه منه

|+| نوشته شده توسط شراره در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 2:6 بعد از ظهر |

شروع زندگی من
زندگیه من دو قسمته یکی دوران قبل مردنم یعنی تا قبل مرداد ۱۳۸۵ و دوران بعد از اون.از وقتی به دنیا اومدم تا همین ۷-۸ ماه پیش رو فاکتور میگیرم.کی بودم و چی بودم حالا دیگه مهم نیست. نه واسه خودم نه هیچ کس دیگه.

واسه این خاطراتم رو از روز تولدم شروع می کنم یعنی ۸ ماه پیش

|+| نوشته شده توسط شراره در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 8:22 بعد از ظهر |

داستان یک زندگی
زندگیه من یه داستانه . یه داستان مثل همونا که مامان بزرگا واسمون میگفتن. مثل داستان جن و پری. داستان سیندرلاو سفید برفی .راستی الانم مادر بزرگا از این قصه ها میگن؟ هنوزم بچه ای پیدا میشه که داستان ماه پیشونی رو بشنوه و باور کنه و شبا خوابشو ببینه؟ راستی دنیای بچه ها هنوزم قشنگه؟هنوزم پاکه؟ یا دنیای اونا شده بازی های کامپیوتری؟ اصلا حوصله شنیدن قصه رو هم دارن؟ خدایا چرا دارم طوری حرف می زنم انگار دوران بچگیم خیلی دور بوده؟نه همین پشت سرمه کافیه رومو بگردونم که ببینمش یا نه کافیه فقط چشامو ببندم بازم میشم بچه چند سال پیش. خدایا نکنه من بزرک شدم.

همیشه دلم میخواست حداقل یه جا بی سانسور حرف بزنم.از خودم از زندگیم.بگم بابا من همینم.خوب یا بد اینم.اما الانم حتی اینجا باید  زندگیم رو سانسور کنم که مبادا کسی که نباید همه چیز زندگیمو ببینه. اما از حالا هر روز زندگیم رو اینجا می نویسم.چرا نوشتن که زندگی می کنم

|+| نوشته شده توسط شراره در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 5:24 قبل از ظهر |

اول سلام
سلام. این یه دفتر خاطراته یعنی قراره بشه. میخواد روزامو تو خودش جمع کنه. همین روزا رو با همه خوبی و بدیهاش.با تمومه عشق دادنو عشق گرفتن و با بغض هاشو گریه هاش

عمر این دفتر خاطرات واسه من کوتاست اما تا کی وجود داره خدا میدونه.اما منم و این تنها چیزی که فقط و فقط مال خودمه و میخوام تا میتونم حفظش کنم

از امروز اینجا جای دل منه کسی دوست داره حرفای دل منو بشنوه؟

 

|+| نوشته شده توسط شراره در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 5:23 قبل از ظهر |